سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.
خداوند، بنده مؤمنِ درویشِ آزرمگین و عیالوارخود را دوست دارد. [رسول خدا صلی الله علیه و آله]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :5
بازدید دیروز :46
کل بازدید :34716
تعداد کل یاداشته ها : 78
95/7/6
10:29 ص
مشخصات مدیروبلاگ
 
لی لی[932]

خبر مایه
پیوند دوستان
 
وبلاگ شخصی حامد ذوالفقاری ستاره سهیل لیلای بی مجنون ###@وطنم جزین@### مـــــــــبـــــلِّـــــغ اســـــلــــام مــــــحـــــمـــــــدی برادرم ... جایت همیشه سبز ... خورشید تابنده عشق اندیشه های من برترین لحظه ها upturn یعنی تغییر مطلوب ► o▌ استان قدس ▌ o ◄ *bad boy* تنهایی......!!!!!! عشق سرخ من امامزاده میر عبداله بزناباد منطقه آزاد مشاوره - روانشناسی محمدمبین احسانی نیا The best of the best گل رازقی ܓღ فـــرقــ بــیــنـــ عـشــقــ و دوسـت داشــتــنــ بلوچستان دل شکسته یکی هست تو قلبم.... احمد چاله پی یا د د اشت ها ی شخصی خو د م . Dark Future ღღتبسمـــــیـ بهـ ناچارღღ S&N 0511 عشق ایران اسلامی عکس های عاشقانه ترخون Manna دریایی از غم Deltangi علمدار بصیر عکس و مطلب جالب و خنده دار آموزش رباتیک در کرج,رباتیک,ربات,رباتیک البرز,صنایع رباتیک آراد مبانی اینترنت سفیر دوستی صدای سکوت پسران علوی - دختران فاطمی هم نفس *عشق و جزا* تعمیرات تخصصی پرینترهای لیزری رنگی ومشکی وفکس وشارژکارتریج درمحل بزرگترین سایت خنده بازار عمارمیاندواب مهاجر جیغ بنفش در ساعت 25 نت سرای الماس اس ام اس مردود پیامنمای جامع تقدیم به کسی که باور نکرد دوستش دارم خاطرات من و دکترم I AM WHAT I AM شقایقهای کالپوش من،منم.من مثل هیچکس نیستم همای رحمت باور من...!!! Tarranome Ziba ولایت دات کام ویژه نامه حسبان پردیس سکوت ابدی دختر و پسرای ایرونی زمزمه ی کوچه باغ شاه تور هفته نامه جوانان خسروشهر غزلیات محسن نصیری(هامون) هر چی تو دوست داری *دنـیــــای مـــــــن :) * hamidsportcars .: شهر عشق :. کلبهء ابابیل وفا عشق پاک دوستانه xXx عکسدونی xXx دل نوشته های مائده « « عاشقی » » کشاورزی نوین بندر میوزیک نقاشی های الیکا یحیایی آزاد pink love اصولی رایانه محسن حیدری ستاره خاموش شاسوسا منتظران مهدی(عج) شَبـَــــــــــــــکَة المِشـــــــــــــکاة الإسلامیــــــــــة یک عاشقانه ی ساده برای من...... ایرانیان ایرانی مقاله+آموزش+اخبار تازه ها پایــــــگاه اطــــــلاع رســــــــانی قـتــــلیــــش خنده بازار 2 مشق عشق ناز باشگاه پرواز سکوت پرسروصدا
نکته ای جالب برای آنانی که می خواهند زندگی
خود را صد در صد بسازند  
 
 
اگر A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z برابر باشد با 
1, 2, 3, 4, 5, 6, 7, 8, 9, 10, 11, 12, 13, 14, 15, 16, 17, 18, 19, 20, 21, 22, 23, 24, 25,26 
 
آیا برای خوشبختی و موفقییت تنها تلاش سخت کافیست؟   تلاش سخت (Hard work)
 
H+A+R+D+W+O+ R+K
8+1+18+4+23+ 15+18+11= 98%
 
آیا دانش صد در صد ما را به موفقییت می رساند؟  دانش (Knowledge)
 
K+N+O+W+L+E+ D+G+E
11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96%
عشق چگونه؟   عشق (Love)
L+O+V+E
12+15+22+5=54%
 
خیلی از ما فکر می کردیم اینها مهمترین باشند مگه نه؟  پس چه چیز 100% را می سازد؟؟؟  پول (Money)
 
M+O+N+E+Y
13+15+14+5+25= 72%
 
رهبری (Leadership)
L+E+A+D+E+R+ S+H+I+P
12+5+1+4+5+18+ 19+9+16=89%
 
اینها کافی نیستند پس برای رسیدن به اوج چه باید کرد؟   نگرش (Attitude)
 
1+20+20+9+20+ 21+4+5=100%
 
آری اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم زندگی 100% خواهد شد.

92/9/22::: 6:48 ص
نظر()
  
  
برخی از روزنامه نگاران ایران سیدمهدی بلیغ را آرسن لوپن ایران لقب داده اند. وی یکی از باهوش ترین و زبده ترین و در عین حال جسور ترین، سارقین و کلاهبرداران ایرانی بود که در مورد دزدی‌ها و کلاهبرداری‌های عجیب و حساب شده او، روایات و داستان‌های بسیار نقل می‌شود.
سید مهدی بلیغ به زبان‌های عربی و انگلیسی کاملا مسلط بود. او که از نبوغ و هوش سرشاری برخوردار بود در اعمال کلاهبرداری و دزدی از ترفندهای بسیار زیرکانه و ابتکاری استفاده می‌کرد و خودش می‌گفت از انجام دزدی‌ها و کلاهبرداری‌های پیچیده و برنامه ریزی شده لذت می‌برد. در واقع بیشتر این کارها را برای ارضای روحی و روانی خود انجام می‌داد . وی در 1357، به واسطه اعتیاد و به همراه داشتن مواد مخدر دستگیرو  اعدام‌گردید.
حکایت ختنه سوران بارون  برگرفته از کتاب هزاردستان نوشته اسکندر دلدم:
 
صبح یکی ار روزهای اسفند ماه، سید مهدی بلیغ با ان قد نسبتا بلند و اندام لاغر وارد جواهر فروشی بارون شد و از جیبش یک حلقه انگشتر برلیان فوق العاده مجلل بیرون آورد مقابل چشمان مشتاق بارون مگردیچ گرفت و بی مقدمه با لحن بازاری گفت: طالب هستید؟
بارون با چشمان گشادی حلقه تنگ را مدتی نگریست و هنگامی که قیمت آن را پرسید سوءظن شدیدی به قلبش راه یافت. چه، ناشناس شیک پوش با لبخندی گفت: «سه هزار تومان»!!
بارون مگردیچ می دانست اقلا هفت هزار تومن قیمت حلقه است. ولی ناشناس با لحنی صادقانه گفت: البته قیمت این حلقه خیلی زیادتر از این هاست و دکتر «شلوخیم» هم که به تازگی از وین به تهران آمده، مقدار زیادی جواهرات با خود دارد. اگر شما مرا راضی نگهداردید می توانیم کلیه جواهرات او را به قیمت نازلی برایتان خریداری کنم.
برای اینکه هیچگونه خیالی هم به خاطرتان راه نیابد انگشتر را پیش شما می گذارم و فردا ساعت 4 بعد از ظهر خواهم آمد که به اتفاق برای دیدن جواهرات دکتر برویم. سپس با دست سلام دوستانه داده و خارج شد.
بلیغ پس از خروج از جواهر فروشی بارون مگردیچ در خیابان استانبول، به مطب دکتر «ر- ح» رفته و پس از معرفی خود به عنوان یک ارمنی اضهار داشت: برادر من به دختری افغانی که در خیابان شاهرضا ( انقلاب کنونی ) مسکن دارد سخت عاشق شده است و پس از مدتها فراق و قهر و امتناع، عجالتا قبول کرده اسلام بیاورد تا وسایل عروسی از هر حیث فراهم گردد؛ ولی فامیل دختر حکم کرده اند داماد قبل از ادای شهادتین باید «ختنه» شود!! در این صورت تصدیق می فرمائید که برادر من چاره ای جز‌ «ختنه» کردن ندارد.
آیا ممکن است شما در مقابل 300 تومان فردا ساعت 4  بعد از ظهر انجام این معامله دلچسب را قبول کنید!؟
ضمنا موضوع دیگری که لازم است عرض کنم این است که برادرم چون فوق العاده از این کار و سپردن خود به تیغ جراح وحشت دارد، به هیچ وجه نباید بفهمد برای عمل جراحی به اینجا آمده است بلکه باید قبلا در فنجان قهوه او قدری داروی بیهوشی بریزید که عمل بدون دردسر انجام پذیرد.
دکتر که مردی فوق العاده دل رحم و در عین حال ساده و بی شیله پیله بود این کار را پذیرفت تا به قول خودش خدمتی هر جند کوچک ! در رسیدن عاشق دلباخته ای به مشوق انجام داده باشد.
دکتر صد تومان به عنوان ودیعه و پیش پرداخت گرفت و در حالیکه سرش را به علامت رضایت تکان می داد با شوخ طبعی گفت : «البته در راه عشق باید سر باخت!»
روز بعد چهار بعد از ظهر بارون مگردیچ و سید مهدی بلیغ صحبت کنان به طرف محکمه دکتر می رفتند! ربع ساعت بعد ، در سالن پذیرایی دکتر ، سه نفر به دور میز گرد نشسته و فنجان  های قهوه خوری خود را تازه تما کرده بودند.
مدتی از سردی هوا و نیامدن باران صحبت شد ولی بارون مگردیچ کاملا مواظب بود در معامله جواهرات ! کلاه سرش نرود ..... اما کم کم احساس کرد سرش به دوران افتاده و چشمهایش سیاهی می روند! به انتهای وحشت برای برخاستن حرکتی به خود داد ولی نتوانست برخیزد ، سرش بر رئی سینه خم شد و پس از چن لحظه د روی مبل به خواب سنگینی فرو رفت!
پرستار ها به سرعت لباس های بارون مگردیچ را درآورده خودش را روی تخت عمل خوابانیدند . دکترها و پرستارها با عجله در رفت و آمد بودند و تند تیز چسب و پنبه و الکل می آوردند ! پس از نیم ساعت به میمنت و مبارکی «ختنه سوران» نوزاد 55ساله به پایان رسید ! و دکتر عرق ریزان از اتاق عمل بیرون رفت.
برادر قلابی بارون هم در حال یکه لباسهای بارون را تا می کرد با مهارت دسته کلید مغازه را از جیب های او بیرون کشید به سرعت در جبی بغل خود جا داد . سپس قدری راجع به حال مریض با دکتر صحبت کرد و به بهانه گرفتن نسخه و دارو از محکمه دکتر خارج شد و یک ساعت بعد در حالیکه جواهرات بارون مگردیچ را درچمدان کوچکی ریخته بود در یکی از محله های جنوب شهر به کافه ای داخل شد تا به سلامتی این شکار زخمی حلال!! گیلاسی بزند.
بارون مگردیچ فلک زده پس از ساعتی چشمان خواب آلودش را گشود و در منتهای تعجب حس کرد قسمتی از بدنش را نوار پیچ کرده اند! بی اختیار ناله وحشت انگیزی از گلویش خارج شد و فریاد زد: « اینجا کجاست ؟ ... چرا من نوار پیچ شده ام ؟»
دکتر با لبخندی شیرینی گفت: «وحشت نکنید ! عمل به خیر و خوشی گذشت و همانطور که به برادرتان هم گفتم شما در راه عشق سر باختید ! ولی غصه ندارد سر خودتان سلامت!!!
بارون از این حرف های مبهم و گوشه دار عصبانی شد فریاد زد: «آقا این چه وضعی است ؟! اگر جواهر دارید بیاورید و گرنه چرا مرا مسخره کرده ای؟
سپس حرکتی به خود داد که از تخت برخیزد اما سوزش شدیدی در خود احساس کرد و دوباره با بی حالی به روی تخت افتاد!
دکتر که از این حالت جدی «بارون مگردیچ» سوءظنی به خاطرش افتاده بود با قیافه جدی پرسید : « مگر شما برای ختنه کردن اینجا نیامده بودید؟»
مگردیچ که تازه فهمیده بود کجایش را بریده اند با تعجب و تاثر گفت: «ختنه ؟! ختنه ؟!» و از شدت تاثر جیغ کشید و مجددا بیهوش شد!!
دو روز بعد با پست شهری بسته ای با کاغذی به این مضمون برای دکتر «ر- ح» رسید: ختنه سوران نو رسیده بارون مگردیچ را با تمام ملحقات آن به حضرتعالی که این عمل پر افتخار را انجام داده اید صمیمانه تبریک عرض می کنم و برای یاد بود یک عددتیغ دلاکی جوف بسته تقدیم می دارم.
ارادتمند : رهین منت ابدی شما

92/9/5::: 5:55 ص
نظر()
  
  

فقـر یعنی اینکه ... !!


فقر اینه که 2 تا النگو توی دستت باشه و 2 تا دندون خراب توی دهنت؛

شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛
ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما تاریخ کشور
خودت رو ندونی؛
تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش
نداشته باشی؛
خیابونهای اروپا تعریف کنی؛
و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛
بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب
اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛
از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛
های بدنت بنزین بسوزانی؛

92/8/3::: 12:28 ع
نظر()
  
  
مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت:"من خسته ام و دیگه دیروقته، میرم که بخوابم"
مامان بلند شد، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد، سپس ظرف ها را شست، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد، قفسه ها رامرتب کرد، شکرپاش را پرکرد، ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد و کتری را برای صبحانه فردا از آب پرکرد. بعد همه لباس های کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت، پیراهنی را اتو کرد و دکمه لباسی را دوخت. اسباب بازی های روی زمین را جمع کرد و دفترچه تلفن را سرجایش در کشوی میز برگرداند. گلدان ها را آب داد، سطل آشغال اتاق را خالی کرد و حوله خیسی را روی بند انداخت. بعد ایستاد و خمیازه ای کشید. کش و قوسی به بدنش داد و به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد، کنار میز ایستاد و یادداشتی برای معلم نوشت، مقداری پول را برای سفر شمرد و کنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت. بعد کارت تبریکی را برای تولد یکی از دوستان امضا کرد و در پاکتی گذاشت، آدرس را روی آن نوشت و تمبرچسباند؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و هردو را درنزدیکی کیف خودقرارداد. سپس دندان هایش رامسواک زد.
باباگفت: "فکرکردم، گفتی داری میری بخوابی" و مامان گفت:"درست شنیدی دارم میرم."
سپس چراغ حیاط راروشن کرد و درها را بست.
پس ازآن به تک تک بچه ها سرزد، چراغ ها راخاموش کرد، لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت، جورابهای کثیف را در سبد انداخت، با یکی از بچه ها که هنوز بیداربود و تکالیفش را انجام میداد گپی زد، ساعت را برای صبح کوک کرد، لباسهای شسته را پهن کرد، جاکفشی را مرتب کرد و شش چیز دیگر را به فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد، اضافه کرد. سپس به دعا و نیایش نشست.
درهمان موقع بابا تلویزیون راخاموش کرد و بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت: "من میرم بخوابم" و بدون توجه به هیچ چیز دیگری، دقیقاً همین کار را انجام داد!
 
نتیجه گیری:
1- مردها همیــشه کارهایشان را درست و به موقع انجام می دهند و وقتی تلویزیون نگاه می کنند قبلا کارهای دیگرشان را انجام داده اند. ولی زنها بسیار بی برنامه و نامرتب هستند. در صورتیکه کلی کار نکرده دارند نشسته اند و تلویزیون نگاه می کنند.
2- مردها بسیار راســتگو هستند. ولی زنها دورغگو هستند و بجای اینکه بگویند من میروم کارهای نکرده ام را انجام بدهم الکی می گویند من مـیروم بخوابم.
این نتیجه گیری برای زدن مشــت محکم بر دهان کـسانی بود که میخواستند با نوشتن این مــتن بگویند زنها از مردها بــهترند.

 


  
  

در شمال هند در برخی روستاها همچون دهردون، خانواده های چند شوهری مرسوم است که فرزندان پسر در خانواده با ازدواج اولین برادر، به وی پیوسته و زندگی شان را با وی ادامه می دهند!

گفته می شود پسران خانواده از این رو دست به این کار می زنند تا میراث پدریشان کمتر بین وراث تقسیم شده و شریک کمتری پیدا کند!

آن زن جوانی که در تصویر زیر می‌بینید خم رجا نام دارد و عروس پنج برادر است .

54_7658

 

از چهره‌های همه شش نفر تبسم میریزد ; یعنی ,ظاهراً خوشبخت می‌نمایند.نیکبختی در گمراهی ..

رجای 21 اولین بار با یک برادر هم خانه شد و پس از آن چهار برادر د‌یگر شوهر قانونی اش شده‌اند . در نتیجه طفلی به دنیا آمد و او را جی نام گذاشتند .

اکنون رجا نمی‌داند ,که این فرزند از کدامی از برادران است .

رجا در ابتدا گویا , شرم میداشته‌ است , ولی تدریجاً به پنج شوهری عادت کرده ,امروز خود را خوشبخت می‌شمارد !

نکته جالب در این است که همه زنان در این روستا میزبان پنج همسر نیستند ، تنها رجا این طور است چراکه زنا دیگر نهایتاً سه همسر دارند.

رجا اولبار به همسری گدو ویرمه 21 – ساله درآمد وبعد بیج 32 – ‌ساله ,سان‌تر به سانتی رمه 28 – ‌ساله ,پس به گاپل 26 – ‌ساله و نهایت به دنیش 18 – ‌ساله …

مادر رجا سه شوهر دارد ,که هر3 برادرند و او نمی‌داند ,که رجا از کدام شوهرش است .

همچنین رجا خم نمی‌داند ,که پسر یک و نیم ساله‌اش جیjey از کدام همسرش است ,لاکن او همه پنج شوهرش را دوست میداشته‌است و همسرانش نیز به او مهر دارند ,زیرا هر یک پنج برادر برابر اظهار دارند ,که شاید پسر از او باشد !

شاید این روستا را باید مکان حرام‌زاده‌ها بنامیم و تنها شکر می‌کنیم ,که دینمان اسلام است و ما را از این گمراهی و از این وحشیگری رهانیده‌ است

 


92/8/1::: 6:21 ص
نظر()
  
  
پیامهای عمومی ارسال شده
+ *آشنایی با 16 میوه لوکس و عجیب غریب (+تصاویر)* ازجمله:1 – Rambutan رامبوتان 2 – Jackfruit جاک فروت یا جاکویرا 3 – Passion Fruit پاشن فروت 4 – Lychee لیچی و ....
+ تو زیر زمین داشتم مشروب میگرفتم مامان بزرگم دادمیزنه پاشو که بسیج اومده ! . . . . . . هرچی بود و خالی کردم تو چاه اومدم بالا میگه به گوشیت بسیج اومده !! تا شب به افق خیره بودم :|
+ اگه تو ام مثله من مدیونشی لایک کن.. . . . . . . . . خدا
+ گفت و گوی دو دختر که امروز تو تاکسی شاهدش بودم : . . .... . . . . - میگم نرگس فرق سرچ با دانلود چیه؟؟ + فرق خاصی نداره سرچ مال تبلته ولی دانلود مال لپ تاپه !!! - خوب معنی دوتاشون چی میشه؟؟ + فکر کنم همون اینترنت خودمون باشه !!! - وای نرگس تو مخ کامپیوتری ..........
+ دوستان یه سوال راجع به ازدواج داشتم : . . . خرید مودم وایرلس با خانواده داماده یا عروس؟
+ ای کسانی که فکر می کنید از دماغ فیل افتاده اید . . . . . . . . . . بدانید و آگاه باشید که در نظر ما پاپ کورنی بیش نیستید
+ سلام خوبی؟ ببخشید ولی 1سوال جنسی دارم که از کسی نمی تونم بپرسم فقط خودت می تونی کمکم کنی میخوام بدونم جنس شلوارت چیه؟
+ مامانم اومده میگه: . . . . . . . . . . . یه پست سرکاری بذار چهارتا فحش به عمت بدن.... بخندیم.
+ دیوونه شدم از بس که خیره شدم به عکس روی دیوار . . .. . . . . . . . . چقدر سخته آدم اینقدر به عکس خودش نگاه کنه اما هیچ نقطه ضعفی پیدا نکنه :|
+ هنوزم منتظرم یه روز یه خانومو آقای پولداری از خارجه بیان خونمون بعد مامانم بگه عزیزم ما تا حالا بهت دروغ گفته بودیم . . . . . . . . . . اینا پدر و مادر واقعیِ تو هستن